محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4102
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : حبيب وابستهء مهره را كه از مردم در قين بود پايين فرستادند كه با وى سخن كردند ، اما او فهم نكرد . گفت : « يكى را پايين بفرستيد كه گفتار مرا فهم كند » پس يزيد بن سعيد باهلى را فرستادند كه شتابان به نزديك تركان رفت . باز غرى گفت : « اينك اسبان پادگان است و سران عرب كه اسير شدهاند » . سپس گفت : « خاقان مرا پيش شما فرستاده و به شما مىگويد كه من هر يك از شما را كه مقرريش نهصد باشد ، هزار مىكنم و هر كه مقرريش سيصد باشد ششصد مىكنم . و قصد دارد پس از اين با شما نيكى كند . گويد : يزيد با وى گفت : « اين كار سر نمىگيرد ، چگونه عربان كه گرگانند با با تركان توانند بود كه گوسفندانند ، ميان ما و شما صلح نخواهد بود . » گويد : باز غرى خشمگين شد و دو مرد ترك كه با وى بودند گفتند : « گردنش را بزنيم . » گفت : « نه ، با امان به نزد ما فرود آمده » گويد : يزيد سخنى را كه تركان به بازغرى گفتند فهم كرد و بيمناك شد و گفت : « بله ، اى بازغرى مگر اينكه ما را دو نيمه كنيد ، يك نيمه با بنه ها بمانند و نيمهء ديگر با خاقان بروند ، اگر خاقان ظفر يافت ما با وى خواهيم بود . و اگر جز اين باشد مانند ديگر شهرهاى مردم سغد خواهيم بود » گويد : باز غرى و آن دو ترك به گفتهء وى رضايت دادند . و به دو گفت : « آنچه را دربارهء آن تراضى كرديم با قوم بگويم . » وى بيامد و سر طناب را گرفت كه او را بالا كشيدند و چون بالاى حصار شهر رسيد بانگ زد : « اى مردم كمرجه فراهم آييد كه كسانى سوى شما آمدهاند و مىگويند : « از پس ايمان آوردن ، كافر شويد ، رأى شما چيست ؟ » گفتند : « نمىپذيريم و رضايت نمىدهيم » گفت : « شما را دعوت مىكند كه همراه مشركان با مسلمانان جنگ كنيد . »